|
دختری در آغوش من لحظه به لحظه حالش بدتر می شد می گریست و لعنت می فرستاد به کسی با باطوم به سرش کوبیده بود، پسری در آغوش دوستم از هوش رفته یا مرده بود و پر... گریه می کرد که پسری در بغلش مرده است( و ما هیچ وقت نمی فهمیم که زنده است یا نه...)، زنی 40 ساله زانویش به شدت زخمی شده بود، پسری گاز اشک آور پرتاب شده سرش را شکافته بود، پسری دیگر سر و صورتش متورم و انگشتانش شکسته بود ( درهای ورودی دانشگاه را گرفته بود تا از ورود نیروی انتظامی به دانشگاه جلوگیری کند و آنها با قصاوت تمام بر انگشتان او و سایرین باطوم کشیده بودند...) انگشتانش را با سنگ و پارچه سبز آتل بسته بودند... فکر می کردیم در دانشگاه در امانیم که ناگهان تیراندازی مستقیم به سوی ما آغاز شد دختری که با شجاعت به سمت درهای دانشگاه دویده و همراه پسران به سمت نابرادران نیروی انتظامی سنگ پرتاب می کرد هدف یکی از تیرهای ساچمه ای قرار گرفت و ساچمه ای بالای چشم چپش را شکافت و چندتن از پسران از ناحیه دست و کتف مجروح شدند.... در یک لحظه نیروی انتظامی به داخل دانشگاه آمدند و آتشی که برادرانمان جلوی درب ورودی روشن کرده بودند را خاموش کردند همه به طرف خوابگاه ها فرار می کردیم و نگهبانان دانشگاه مانع از ورود ما می شدند. در یکی از خوابگاه ها خانمهای مسئول خوابگاه حتی به دختران اجازه ورود ندادند و عده ای مجبور شدند از روی نرده های خوابگاه در قسمت های خلوت بپرند و خود را به نرده های کوچه کناری برساند و فرار کنند.... و ما مجبور شدیم به سمت خوابگاه های مفتح و دستغیب از کوه بالا برویم و از یکی از درهای کوی اساتید فرار کنیم و همه با این ترس که نیروهای اطلاعاتی و لباس شخصی و موتورسواران بسیجی در کمین نشسته اند... مردم کوی دانشگاه اما کوتاهی نکرده و بخشی از نرده های حائل بین خوابگاه ها و کوچه را کنده و خواهران و برادران گرفتار شده در دانشگاه را فراری می دادند حتی لوله ای بزرگ که ما نفهمیدیم از کجا و چگونه آورده بودند در وسط کوچه قرار داده بودند تا مانع از ورود نیروهای انتظامی و لباس شخصی و... شوند و آنها نیز کوتاهی نکرده و شیشه های ماشین های پارک شده در کوی دانشگاه را شکسته بودند... به مردم وطنم افتخار می کنم که چه زیبا و شجاعانه دوشادوش هم ایستاده اند و با ظلم و ناعدالتی مقابله می کنند.نمی دانم برادران و خواهرانی که دیروز هنوز در دانشگاه بودند چه شدند و این برای من به صورت کابوسی وحشتناک در آمده است انگار چند نفر کشته شده اند... دیشب همگی در خانه ما جمع شدیم... بعد از رفتن دوستانم تنها کاری که از دستم بر می آمد گریستن بود یادآوری صحنه های زد و خورد ، استرس شدید گم شدن همسر و دوستانم و بی اطلاعی از وضعیت آنها در آغاز حمله نیروهای انتظامی، و از همه بدتر یادآوری وحشیگری این نابرادران و افراد باقی مانده در دانشگاه اینبار استرس بیشتری به من وارد کرد و راهی جز رفتن به درمانگاه برایمان نگذاشت... دیشب با قرص های آرام بخش و مسکن به خواب رفتم... امروز با شنیدن خبر استعفای دکتر صادقی رئیس دانشگاه شیراز و تعطیلی 10 روزه این دانشگاه نمیدانم باید شاد بود یا گریست... و امروز عده ای به حمایت از این همه وحشیگری در میدان ولیعصر تهران به حمایت از بی عدالتی و دروغ و برادرکشی جمع شده اند تا باز هم ما و سایر هموطنانمان در سراسر این مرز پرگهر کشته و زخمی شویم ولی نمی دانند که ما تا آخرین قطره ی خونمان در مقابل بی عدالتی و دروغ و بی قانونی خواهیم ایستاد... و امروز ما همگی سیاه پوش بی عدالتی حاکم بر کشورمان و عزیزان از دست داده امان هستیم... همراه شو عزیز/همراه شو عزیز
این روزا دوباره بوی عید و سال جدید راه افتاده!! ولی من این وسط هیچ علاقه ای به اون تحویل سال لعنتی ندارم نه اینکه نخوام امسال لعنتیم رو تموم کنم نه ولی تمام سال هایی که می تونه این لعنت خود خواسته رو ادامه بده متنفرم.. ولی سال نو همگی تون مبارک باشه به جای من کنار سفره هفت سین از بودن خانواده اتون لذت ببرین و شاد باشین منم از شادی همتون شاد می شم... خوب عوضی های عزیز ِ این بلاگ هم توی این چند روز حتی یه سر نزدن فرصت تمومه و دست مستر گاد رو می بوسه! مستر جون بیا همه رو راهی اون دنیای دیگه بکن!
هی با شما هستم عوضی ها! آره خودمم جز شما هستم ولی حداقل من می تونم بگم اگه اینجا رو آپ نکردم جای دیگه ای هم نبودم ولی شماها چی که فقط اسمتون گوشه صفحه رو داره کثیف می کنه؟ خیلی متاسفم که گاد به شماها رو زده... روز اول بهش گفتم از اینا مطمئنی گفت اینا بهترین آدمای ممکن هستن دلم نمی خواست این روز بیاد و ببینم بازم یکی گاد رو ناراحت کرده باشه... اگه هستین یا علی نشون بدین بهتون هنوزم می شه گفت دوست... من اینجا رو آپ می کنم شماها هم اگه اومدین قدمتون به چشم من اگر هم قصد ندارین بیاین بگین تا اسمتون رو از اینجا پاک کنم.
اینم ۹۳ : پوست تنت را لمس می کنم "تو هم دست یافتنی شده ای" چقدر از این تصور هجو بیزارم نازنین خودت را بشناس بپوشان و دور شو بیچاره ایم من و ما و تو هیچ گاه نمی فهمی ، حتی به فکر بوسه های مخفیانه امان هم نباش بگریز و برو به حرفهای عاشقانه امان هم مجالی مده دور شو، دورتر از من و ما بگذار در حسرت لمس پیکرت بسوزم و آواره شوم سکوت کن روزنی برای خیانت و تزویز به من مده بیچاره ایم من و ما و تو هیچ گاه نمی فهمی بگذار پیکرت را در طلوعی لمس کنم که هیچ بیچارگی و تزویزی تو را دست یافتنی جلوه ندهد...
قرص ها را که می بلعم می خندم به حقارت اختیارات تو برعکس آنروز که سیگارم را لا به لای لباسهایم پنهان می کردم تا از خشم بی امان تو گریزی به آرامش پک هایم بزنم... این روزها دستانم در لرزشی بی اختیار می لرزند، جسمم تحمل هیچ دردِ حتی اندکی را ندارد و سردرد و کابوس های شبانه رهایم نمی کند... نمی دانم آه کدام انسان ِ خدایم مرا گرفته است که لحظات شادیم با فریاد و گریه احاطه شده است... آینه قدی اتاق را با پارچه ای می پوشانم و به بازی عروسک آرام تو بودن ادامه می دهم عروسکی که "حرف گوش کن" است، عروسکی که وقت خواب لیوان آب را فراموش نمی کند و غذاهای مورد علاقه تو را به خاطر دوست داشتنی که هنوز در وجودش نمرده درست می کند؛ ولی انگار گفتی دیگر برای تو غذا درست نکنم نزدیک بود فراموش کنم،حالا به جای غذا پختن چه کاری می توانم برایت انجام دهم؟...؛ من به عروسک بودنم ادامه می دهم و در این نمایش پرشور پا به پای تو برای تدارک مراسمی که پیش رو داریم می ایستم و سر تکان می دهم یا شاید هم دمی تکان دهم که فرمانبرداریم را بیشتر از قبل ببینی و لذت بری... و در این خوب بودن رویایی به قول های شکسته شده ات فکر می کنم و این حرف عجیب و تکرار نشدنی که تو اختیار هیچ کاری را نداری و به فکر فرو می روم پس چه کسی اختیار دارد؟ قرص هایم را می بلعم و می گریم...
و من راه مي افتم وسط شهر و همينطور كه پك غليظي به سيگار ميزنم چشم چراني ميكنم ببينم آن دختري را كه پريشب توي خوابم با هم تانگو رقصيديم وجود خارجي دارد يا نه؟! *. - د ِ نشد ديگه...ببين حميد باور كن همين حرفتم منطقي نيس آخه... - اي بابا..تو كه دهن منو كه گ.اييدي كه...من بالاخره نفهميدم اين منطق لعنتي از ديد تو تعريفش چي هس؟؟؟ - آها..اتفاقا سوال خيلي خوبي پرسيدي...ببينم شما تو خونه تون آكواريوم دارين؟؟!!!... **.صدايم را هم پايين مي آورم و ميروم گم ميشوم يك گوشه و كناري.... ***.تجربه این شش ماه نشون داد که توی این مملکت کار گروهی نمیشه کرد!...آها؟..پس گور بابای تک تکتون...این آخرین پست من تو این خراب شده بود..ترجیح میدم برم یه جا واسه خودم تنها کار کنم تا اینکه بخوام توی یه وبلاگ مثلا! گروهی تک نویسی کنم!...با این حساب کار من اینجا تمومه...فقط خواستم با کسایی که هم خودشون رو دوست دارم هم قلمشون رو یه جا کار کنم..خب..زور زدم ولی نشد!...بعضی اتفاق ها فقط یه بار میفته..فقط...اتفاق ما چند نفر هم سال ۸۵ افتاد و تموم شد...در پناه خودمون...فعلا!..یا علی...
يك حالتهاي خاص..از تنهايي.. نميدانم..يا هر چيز ديگري كه بشود اسمش را گذاشت...يك تعابير خاص از آدمها...و يك تعاريف خاص از شخصيتشان و يك برداشت خاص تر از حرفها و حركاتشان...يك تنهايي خاص...يك افسردگي خاص...و يك بيماري خاص...و هي سيگار پشت سيگار...قلم...نوشتن و نوشتن و نوشتن.....و مچاله شدن توي خودت و غربت و غربت..انگار غريب ميشوي به يكباره با همه و حالت را به هم ميزند هر چه رابطه و دوست و اطرافيان... و بعد من يك بعد از ظهر سرد زمستانی مينشينم پاي پي.سي و يك متن احمقانه به رشته نگارش در مي آورم...تازه خودم هم بلدم كه چطوري متنم را عميق جلوه دهم و امروزي و يك جوري هم بيانش كنم كه توي الاغ فكر كني من چه آدم فهميده اي هستم و چه زندگي متفاوتي دارم و هي غبطه بخوري به زندگي من و شخصيتم و پيچيدگي افكارم ،ولي براي حفظ كلاس و يا از سر گشادي ماتحت بيخيال كامنت گذاشتن شوي و گورت را گم كني و بروي و من و متنهايم سريعتر از آنچه كه فكرش را بكني برويم قاطيه بخش مرده ي ذهنت و شرمان را كم كنيم از افكارت و من اما همينطور روزمرگي كنم و كسالت آور ترين و زجرآورترين اوقاتم را اختصاص بدهم به نوشتن و اين بشود يك جزء لاينفك از زندگي رقت بار و احمقانه ي من!.... *.خرس هاي پشمالوي عروسكي را اگر در يك سطر توصيف كني..ميشود حكايت يكنواختي دنياي من! **. - مامان چرا بابا نمياد پيشمون پس؟ - ببين راستش...يعني...ببين..ميدوني پيتر..مشكل اينجاست كه نه من و نه هيچ كدوم ازون احمقا دقيقا نفهميديم كدوم يكي باباته!.. ***. - الو....سلام عزيز دلم..خوبي پيشي؟..فداي پرشين كتِ بيبي فيس خودم بشم من..چه صداشم ناز شده امروز قربونش برم..عصر كجايي هاني؟! - چيه عوضي؟..قضیه همون شق درد همیشگیته؟
سر و كله ميزنم و ور ميروم با اين زيپ لعنتي شلوارم ... و همينطور كه هزار تا فحش ناموسي و بي ناموسي! بند اين خياط بي همه چيز ميكنم..از زير چشم دوست دخترم را مي پايم كه يك چشمش به ساعت است و چشم ديگرش به آن دستبند louis vuitton..! *. 37 صفحه مقاله مينويسم در باب فوايد دكمه و يك نسخه اش را هم ميدهم در جلسه ي هفته ي آينده ي سازمان ملل شخص کوفی عنان بلند بلند بخواند!... **. ضمنا عنتر هم خودمم!
- الو...سلام... - به به...رويا جون تويي؟ - وااا امیییییر!...رويا ديگه کدوم خریه؟؟..من زنتم...ندا! - آها..چيزه...تته..پته..يعني همون ديگه..ميدونم بابا!...معناي لغوي شو منظورمه كه عين رويا ميموني و..همون چيز ديگه...حالا اصلا اينارو ول كن..بگو بينم چندتا دوسم داري؟؟؟ *. - آقا معذرت ميخوام..اين آدامسه چنده؟ - عزيزم اون كاندومه! - نه اونو كه ميدونم!..اون بغليشو عرض كردم! - عزيزم اون بغليشم كاندومه! - آها ..از اون لحاظ!...بگو پس اون عكس روش چرا اينقدر شبيه آلت تناسليه مرده!
خاطره ي آن روزي كه به خاطر رسيدن به تو با هفت نفر درگير شده بودم را با آب و تاب برايت تعريف ميكردم و تو با چه ذوقي گوش ميدادي... و آخرش لبخند زدي و گفتي: خوشحالم از اينكه اولين مرد زندگي ام تويي... و افسوس که هر دوتايمان دروغ مي گفتيم... *. - راستي از رضا چه خبر؟ - رضا؟...رضا كيه؟! - بابا همون رفيقت بود توي عروسيمون كت شلوار نوك مدادي با رگه هاي بنفش پوشيده بود..! - آها..آقاي صبوري رو میگی! **.سواي حجاب ِكلمه و جملات دهان پر كن..اين منم...پسري تنها،كز كرده روي كاناپه ي گوشه ي اتاق...
مري از صبح توي خودش بود... از وقتي اون شال قرمز رنگ با گلهاي ريز لاجوردي رو توي داشبورد ماشين ديد...و اون عطر زنونه كه به طرز ناشيانه اي كادوپيچ شده بود..يه نگاه گذرا انداخت وسط چشمام و بي حوصله گفت:اوه..عزيزم..امروز خودم تنها ميرم..احتياج دارم يه كم قدم بزنم... و از ماشين پياده شد..خنده ام گرفته بود...سرمو گذاشتم روي فرمون و تا آخر كوچه با چشام دنبالش كردم.. بعد از ظهر ديدمش توي آشپزخونه همونطور كه ظرفها رو ميشوره چند قطره اشكم روي گونه هاشه... برگشتم توي اتاق...اون شال قرمز و عطر زنونه رو كه حالا ديگه هر دوش تو يه كادو بود گرفتم پشتم..آروم رفتم پشت سرش...بشقابو از دستش گرفتم..يه نگاه كردم به چشماي خوشكلش كه هنوز خيس بود...با پشت اون يكي دستم آروم اشكاشو پاك كردم...از هميشه قشنگ تر شده بود..انگشت اشاره مو گذاشتم نوك بيني اش و همينطور كه آروم با نوك بيني اش بازي ميكردم سرمو بردم كنار گوشش و آهسته گفتم: بينم..تو رو نميشه غافلگيرت كرد؟....راستي.... امروز شد چند سالت؟... كادو رو گذاشتم توي دستاش...مبهوت خيره شد تو چشام... اخم كردم و گفتم: ها؟..چيه؟..تولد خانوممه...از نظر شما ايرادي داره يكي عاشق خانومش باشه؟..هووم؟ انگشتم و از نوك بيني اش برداشتم و برگشتم سمت خروجي آشپزخونه.. چند قدم بيشتر نرفته بودم كه يه دست آروم چند تا ضربه زد پشت شونه ام..برگشتم ببينم چه خبره...ديدم يه جفت لب قفل شد توي لبام...محكم گرفتمش توي بغلم و...... چشاي هر دومون خيس بود..خيييييس خيييييييس... *.چيزهايي هست كه فكر مرا مشغول ميكند..چيزهايي به قدري احمقانه كه وقتي يكي شان را براي دوست دختر خپله ي كامران تعريف كردم رويش را برگرداند و همينطور كه زير زيركي ميخنديد به بهانه ي تشنگي رفت سمت يخچال و بنا كرد به اس.ام.اس دادن!
|
About![]()
Home
|